دستان من کوچک بودوظریف

وجهان را دردستان تومی دید

وقتی دستانت راپدرانه به سمتم درازمی کردی

من بااشتیاق سعی درلمس احساس توداشتم

وآنگاه که ترس ازافتادن وجودم راپرمیکرد

دستان کوچکم راپرازخواهش به دستان مهربان تومی سپردم

تابه من بیاموزی رسم استوارماندن را...

گاهی خودم رابه خواب کودکانه می زدم

تاکه پاهای ظریفم راازاین زمین خاکی برداری

ومن درآغوش مهربانت سربرشانه های استوارت بگذارم

وتوخواب خیالی مرابه خوابی شیرین مبدل می ساختی.

وآن زمانکه دنیامراخواب می کرد

آغوش توآرامش من بودوشانه هایت امن ترین جایگاه

وآنگاه که چشمان من روبه دریامی نشست

چشمان آرام توبودکه مرادرساحل پدرانه ی خویش می نشاند

وازگذرلحظه هامی گفت و...

زیبایی افق رانشانم میداد

چشمان من همیشه بادستان توآرامش لحظه ی پس ازباران رامی چشید

وقتی که بادستان مهربانت اشک ازچشمانم می شستی و

من به تکرار دستانت رابرچشم خود می کشیدم

تاکه بازمراازمهربانیهایت سیراب کنی

گویی روح خداگونه ای دیگردرتودمیده...

که اینگونه امنی...

استواری...

آرامی...

وبزرگی...

روزت مبارک

 

 ولادت مولای متقیان...نماد مهربانی,استواری وایمان مبارک باد

این روزبرهمه ی پدران مهربان ایرانی مبارک

وهمینطورمردان امروز و پدران فردا...

www.azinparsa.persianblog.ir