یک داستان...

446874_blbtlunt.jpg - 9.99 Kb

 

باز ما خواستیم بریم بیرون و دعواهای من با مامانم و بابام شروع شد...
-اگر موهاتو نذاری تو حلالت نمیکنم.
-مگه میشه مادر-پدر، آدمو حلال نکنند؟نه! نمیذارم.
-اصلا نمی بریمت مهمونی! -خوب نبرید!
(لباس های مهمونی رو از تنم درآوردم و پرتشون کردم یه طرف)
این برنامه همیشگی مون بود...

***
توی یک خانواده مذهبی بزرگ شده بودم که اصلا انگار وجود من برای این خانواده یه وصله ناجور بود! با هر زوری مخالفت می کردم و همیشه حرف حرف خودم بود.
با مادرم که میخواستم برم بیرون، دیگه وقتی خیلی خسته می شد و از دستم عصبانی بود، می گفت: تا وقتی موهات بیرونه،با من راه نیا،با من صحبت نکن!
من همیشه براشون مایه عذاب بودم...
اول دبیرستان و آخرهای سن بلوغ بهتر شده بودم، کم کم لج بازی رو گذاشته بودم کنار و حجابم رو یکی در میون رعایت می کردم.
یادمه به یه مهمونی دعوت شده بودیم که توی یه جای خاصی بود که چادر الزامی بود، منم برای اولین بار چادر سر کردم...
هیچ وقت یادم نمی ره،که پدرم جلوی در مثل همیشه منتظر بود که ما بیاییم و من رو با همون تیپ همیشگی ببینه، اما... یهو دید که در کمال ناباوری چادر سرم کردم... سریع دوید طرف گاز و برام اسپند دود کرد!! چقدر از این کارش تعجب کرده بودم و در عین حال از اینکه خوشحال بود، خوشحال شدم...
سال سوم دبیرستان میخواستم برم یه مدرسه خوب، که شرط قبولی در اونجا این بود که معدلمون بالای 19 باشه من معدلم 18 بود...
از آرزوهام این بود که برم توی اون مدرسه و پذیرفته شم....برای اینکه قبول بشم نذر کردم که اگر رفتم اونجا، چادر سر کنم...
در کمال ناباوری که اصلا این مدرسه هـــــــــیچ کسی رو با معدل 18 قبول نمی کرد،من قبول شدم!!!
حالا دیگه باید نذرم رو ادا می کردم، توی روزهایی که مدرسه می رفتم چادر سر می کردم، مادرم دیگه خودش می گفت با این کیف سنگین نمی خواد توی مدرسه چادر سر کنی، اما من نذر کرده بودم و به مادرم نگفته بودم که نذر کردم و می گفتم نه! من باید با چادر برم مدرسه! مادرم از خوشحالی می خندید ...
اوایل، توی مهمونی ها و جلوی فامیل و دوستان، چادری در کار نبود. اما بعدش... یه علاقه ای به چادر پیدا کردم و دیگه سعی می کردم هیچ جایی ازم جدا نشه و هر روز سعی در کامل کردنه حجابم داشتم و عاشق حجاب و چادر شدم.
حالا این من بودم که به همه می گفتم حجابتون رو رعایت کنید، ببینید خدا بهتون چه هدیه ای داده و تا الان خبر نداشتید...
بعدها مامانم گفت تو شفاتو از امام رضا گرفتی، من شکایتت رو پیش آقا برده بودم و برای خوب شدن حجابت دعا کرده بودم! و من چقدر خوشحالم از این همه لطف آقا علی البن موسی الرضا(ع) و دعاهای مادر و پدرم و از خدا می خوام کمکم کنه که همیشه این حجاب رو حفظ کنم.
الان چهارسال از زمانی که چادر را انتخاب کردم می گذره، اما تعداد سالها مهم نیست، هر روز بهتر از دیروز بودن مهمه، هرروز به الگومون حضرت زهرا(س) نزدیکتر شدن مهمه.
این حجاب میراث گرانبهایی از مادرم زهرا(س)است، مگر می شود میراث مادر را کناری گذاشت و ندید گرفت.
و این حجاب را شهدا گفته اند که از خون پاکشان کوبنده تر است.
و من با قرار گرفتن در این راه، نگاه امام حسین(ع) و شهدا و دست خدا را حس میکنم.

 

منبع: سایت بسیج دانشجویی حوزه شهید همت