هر سپیده ذهن خسته ام را آذین می بندم به خاطرات خوش گذشته

به قاصدک هایی که آرام آرام رقصان می شدند در میان نور و سایه

سایه های رنگی رویاهای من، سایه های آبی، سایه های قرمز، سایه های سبز ...

محک می زنم اندیشه های دوردست را به امید طلوع سهیل تابناکم

کاش دوباره امیری باشم فرخنده و مسعود و جام نوشین به دست در کنار تمام یاران هم ریشه ام