خب امروز هم گذشت ...بگم خوب بود ؟؟؟؟؟ بد بود ؟؟؟؟؟؟ نمیدونم

راستش چند وقتیه روزا یه نواخت شدن گاهی بهانه ای کوچیک هم

میتونه روزم رو از یه نواختی در بیاره و من در به در دنبال اون بهانه

کوچولوهه میگردم .

از صبح (البته صبح که چه عرض کنم ظهر نیشخند) که بیدار شدم دنبال

همون بهانه بودم که یکی از بچه ها اس داد که چه نشسته ای  امروز

یه کار اجرا میشه . منم از خدا خواسته زودتر کارام رو ردیف کردم که

غروب با جوجه ها بریم و فیضی ببریم ابرو

دختری که قربونش برم گرفت خوابید و منو پسری که معمولا پای ثابت

دیدن تئاتره با هم رفتیم ...بماند انتظار چهل و پنج دقیقه ای که فقط به

انتظار آمدن سیل مشتاقان سپری شد منتظر

کار با حدود ده نفر ( اگه اقرار نکرده باشم ) تماشاچی شروع

شد ...اولین چیزی که سوپرایزم کرد دکور و بعد از اون میزانسن اولیه

کار بود که دقیقا میزانسن کاری بود که گروه ما برده بود جشنواره و بعد

از اون تیکه ها و دیالوگ هایی که کم و بیش اونجا هم تکرار شده بود تعجب

مونده بودم در بهت و سرگردانی که دیدم پسری اروم ازم پرسید مامان

اینا نمایش شما رو با نمایش خودشون قاطی کردن ؟تعجبمتفکر

مونده بودم چی بگم ...تو یه شهرستان یه وجبی به فاصله چند ماه این

 کار رو کردن البته اینم بگم که سبک کارا با هم فرق داشت کار ما ابزورد

بود و این یه کار فولکوریک و چیزی که بیشتر منو به فکر وا میداشت

همین بود .باری بهر جهت تموم شد و منو پسری با یه عالمه سوال

برگشتیم خونه سوال

البته ناگفته نمونه جواب یه سوالم رو گرفتم  و اون اینکه چرا سالن

خالی از تماشاچی بود نیشخندچشمک