خواستگــــــــــــــــــــــــــــار
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸  

خواستگار عبارت است از پسری بی عرضه
که مادری فضول شمبول او را به مانند کفش سیندرلا در دست گرفته
و به دنبال سوراخ با سایز متناسب خانه به خانه می گرداند

 

 

خواستگار عبارت است از پسری بدبخت
که عاشق می شود،
برای رسیدن به عشقش محتاج پول می شود،
می گردد که کار پیدا کند،
کار پیدا می کند،
پول کافی جمع می کند،
معشوق دیگر پریده،
با آن پول به خواستگاری دختری دیگر می رود!

 

 

خواستگار عبارت است از پسری نرینه
که به خاطر توان جنسی بالا به جنس مخالف گرایش پیدا می کند،
اما به دلیل توان اجتماعی پایین به مادرش رجوع می کند،
و مادرش به دلیل توان عقلی پایین تر به جای جنده برای او دنبال زن می گردد

 

 

خواستگار عبارت است از پسری دیرفهم
که به دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده می رود
اما نمی فهمد که همین تجربه در آفتاب و مهتاب است که یک عمر احساس رضایت
از زندگی را تضمین می کند

 

 

خواستگار عبارت است از پسری خنگول
که نمی فهمد با ده دقیقه صحبت در مراسم خواستگاری
و چند ماه نامزد بازی،
نسبت به هارمونیک هشتم فرکانس گوز دختر هم شناخت پیدا نمی کند،
چه برسد به رفتار درون رختخوابی

 

 

 

 

خواستگار عبارت است از پسری شاسکول
که نمی داند تقاضای ازدواج از دختری که دوست دخترش نیست
کاملا معادل تقاضای سکس کردن از یک غریبه در مترو است. حالا هرچند نفر از
اقوامش هم در همان واگن نشسته باشند.

 

 

خواستگار عبارت است از پسری گاگول
که هنوز دقیقا نفهمیده مجلس خواستگاری با یک جلسه بیزنیس هیچ فرقی نمی کند
یک طرف دارد پشتوانه مالی و گردش نقدینگی و مهرینگی دیگری را استعلام می گیرد
آن طرف دارد از گارانتی و خدمات پس از فروش مطمئن می شود.

 

 

خواستگار عبارت است از پسری خرمغز
که تصور می کند جمله بی ریخت: «عروس خوشگلم» که مادرش می گوید
هم تضمین سر گرفتن عروسی است
هم سند خوشگلی عروس
هم نشانه محبت قلبی عروس و مادرشوهر به همدیگر

 

 

خواستگار عبارت است از پسری شوت
که وقتی ازش می پرسی: شما قبلن دوست دختر هم داشتید
نمی فهمه هر جوابی بده مهم نیست، شما از همون استفاده می کنید برای رد کردنش

 

 

خواستگار عبارت است از پسری نامرد
که هیچ حالیش نیست ممکنه به خواستگاری دوست دختر یکی دیگه اومده باشه
یکی دیگه که هنوز داره دنبال کار می گرده

 

 

 

خواستگار عبارت است از پسری زمخت و بی ملاحظه
که حداقل اگه نمی تونه دعوت به شام و هماهنگ کردن با خدمه رستوران و
استخدام ویولونیست و قایم کردن حلقه توی شراب قرمز رو فراهم کنه
از یه روش استفاده کنه که رمانتیک تر از ارسال مادر خپل و خاله چاقش باشه

 

 

 

و اما دختران ومادران آنها:
موجوداتی هستن که با علم به همه موارد فوق به محض شنیدن خبر خواستگاری یکی از همین جانوران عنان اختیار از کف داده یک هفته تمام به دنبال تدارکات و خرید و بزک و دوزک این در و آن در زده با کوهی از استرس و نگرانی با بهترین امکانات به استقبال خواستگار رفته از هیچ آیه و دعا و جادو و جمبلی دریغ نکرده دست به دامان امام زاده ها  و حسینیه ها شده و بعد از اتمام آن هفته ها منتظر تماس تلفنی مادر آقای خواستگار مینشیند که شاید برای گرفتن جواب بله زنگ بزند اما ای دریغ.....
 



 
یه کم بخندیم
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸  
به خدا سوگند...
 
اگر " لیوان شیشه ای " را در دست راستم
 
و " لیوان یک بار مصرف " را در دست
چپم بگذارند...
 
باز در یخچال را باز می کنم و با
شیشه آب می خورم!!

*****************
 
یکی دکتر میشه..
یکی مهندس
میشه..
.
.
.
.
منم درس عبرت شدم برا بقیه!!!

*****************
میازار موری که دانه کش
است!

در مورد مورچه ای که دانه همراه
اش نیست فتوایی صادر نشده!

می توانید
بیازارید...
*****************
 
یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس
میکردیم میکشیدیم رو تخته
 
فکر میکردیم خیلی تمیز شد
 
بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه
گندی زدیم...!

الان همین حس رو نسبت به زندگی
دارم
 
*****************
این سوال مدتیه ذهنم رو به خودش
مشغول کرده:
  این عربها "چ" ندارن، چه طوری
عطسه می‌کنن؟

*****************
 
کاش میشد هر شب از خودمون 1 سی سی
خون بگیریم
 
بریزیم تو یه نعلبکی بذاریم کنار
تخت!
 
که این پشه ها بشینن عین بچۀ آدم
بخورن دست از سر ما بردارن!!

*****************
رفته بودم 80تومن پول بکشم
ازکارتم دوتا10 تومنی داد
5تا 5تومنی
ده تا2تومنی
  با پونزده تا
هزارتومنی
  اشک تو چشمام جمع شد
بنده خدا تمام جیباشو گشت تا پول
منو جور کنه!!

*****************
خدایا میگم، شما که که با یه سکه
پنجاه تومنی، دفع هفتاد بَلا می کنی...
 
چقدر بدیم کلا بی خیال شی
؟!
 
*****************
خدایا مردیم از خوشحالی و زندگی
مرفه!!
 
دو دقیقه روی بقیه ی کشورها تمرکز
کن!!!
 
 
*****************
به سلامتیه دکتر شریعتی که هر چی
جمله ی خفنه تو دنیا خودش گفت
 
و رفت و واسه ما چیزی
نذاشت
 
هر مطلبی به ذهنم خطور میکنه میبینم
قبل من دکتر این جمله رو گفتن
 
*****************
 
 
یه مدته خونه بیکارم تا لنگ ظهر
میخوابم !
 
امروز حدودای 12.30 مامانم اومده
بیدارم کرده
 
میگه پسرم این پهلو اون پهلو شو
اقلا زخم بستر نگیری !!!
 
*****************
 
هر چی بیشتر این ماهواره رو زیر و رو می کنم
 
بیشتر به این نتیجه میرسم
که:
 
مدیونم اگه یه آلبوم ندم
بیرون!!!
 


 
انتقام وحشتناک یک زن از همسر خیانت کارش
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢  

دندانپزشکی در لهستان پس از مطلع شدن از خیانت نامزدش تصمیم گرفت به شیوه خودش انتقام بگیرد...

 

آنا ماکویاک 34 ساله به نامزدش هشدار داده بود وضعیت چند دندانش مناسب نیست و
باید برای پر کردنشان به او مراجعه کند. مارک اولسزسکی هم نمی دانست نامزدش از
رابطه پنهانی او باخبر است، به مطب او رفت.

اما ماکویاک با داروی بیهوشی قوی او را کاملا بیهوش کرده و سپس تمامی دندانهای
او را کشید!!

پس از تکمیل عملیات انتقام گیری، فک نامزد سابقش را باندپیچی کرده و به او گفته
بود برای تکمیل درمان دندان هایش باید به متخصص جراحی مراجعه کند و اولسزسکی هم دو
روز بعد با باز کردن بانداژ متوجه بلایی شد که سرش آمده بود.

پس از این اتفاق نامزد جدید اولسزکی هم او را ترک کرد چون نمی توانسته شوهر
آینده اش را بدون دندان تصور کند!



 
ماندن یا رفتن
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩  
 
آنهایی که رفته اند(از ایران) ...آنهایی که مانده اند(در
ایران) ...
آنهایی که (از ایران)
رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند، فکر می
کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و
جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.
آنهایی که مانده اند
(در ایران) همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که
رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل میشنوند و از آن غذاهایی
می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.
آنهایی که رفته اند
فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ، لواسان، بام
تهران و درکه می روند .خرید می روند…با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که آن
گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که مانده اند
فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می
گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که رفته اند می
فهمند که هیچ کدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده
حسابی بخورند.
آنهایی که مانده اند
دلشان می خواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که
بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
آنهایی که رفته اند
همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس
با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور
خودشان بود.
آنهایی که مانده اند
همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که
آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت
اقامتشان را تحویل می گیرند.
آنهایی که رفته اند ،
پای اینترنت دنبال شبکه 3 و فوتبال با گزارش عادل یا سریالهای ایرانی و اخبارهایی
با کلام پارسی و ایرانی هستند
آن هایی که مانده اند
در حسرت دیدن کانالهای ماهواره بدون پارازیت کلافه می شوند و دائم پشت دیش
هستند.

آنهایی که رفته اند می
خواهند برگردند.
آنهایی که مانده اند می
خواهند بروند.
آنهایی که رفته اند به
کشورشان با حسرت فکر می کنند.
آنهایی که مانده اند از
آن طرف ، دنیایی رویایی می سازند.

اما هم آنهایی که رفته
اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند:
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند.
آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.
باید زندگی کردن را بیاموزیم این چندان به ماندن و رفتن ربطی
ندارد.


 
امضای شهید پای کارنامه فرزندش
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧  

 

شهید سید مجتبی صالحی

پدری که پس از شهادت برنامه امتحانی دخترش را امضا کرد

 


 

خانم ناظم از راه رسید و برنامه امتحانی ثلث دوم را به من داد، در غیاب من همه بچه ها برنامه امتحانی شان را گرفته بودند و فقط من مانده بودم، ناظم از من خواست که حتما اولیایم آن را امضا کنند و فردا ببرم، به فکر فرورفتم چه کسی آن را برایم امضا کند

 


امضای شهید پای کارنامه فرزندش

حس غریبی دارم. آمده ام منزل فرزند شهید صالحی، همان که با کوله بار سنگین عشق و خلوصش، پس از شهادتش هم بازگشت تا مهر تاییدی بزند نه بر کارنامه فرزند که بر کارنامه شهید. یاد خدا می افتم که می فرماید: «ما شما را به آن چه در دل دارید مواخذه می کنیم». یاد دلم یا دلمان می افتم، ما چگونه مواخذه خواهیم شد؟

از راه می رسد، آن چه در ذهن داشتم برایم تداعی می شود، متین و موقر، حضورم را به گرمی می پذیرد. این بار می نشینم پای حرف های دل «زهرا» که پدر به او، به ما گفت: من هستم، ما هستیم. وقتی می فهمد می خواهم سوالاتم را شروع کنم از اتاق بیرون می رود وقتی برمی گردد دیوان حافظی را در دستش می بینم که به آن تفالی زده و دو بیتش را برایم می خواند.

معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشد

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

زهرا صالحی متولد 1351 است. رشته ادبیات فارسی خوانده و دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی است، چهار فرزند دارد، خودش هم فرزند سوم خانواده اش است. پدرش مجتبی صالحی است و روحانی اما زهرا تاکید می کند که بنویسم پدرش هیچگاه به روحانی بودن به چشم یک شغل نمی نگریست، معتقد بود وقتی لباس مقدس پیامبر(ص) را به تن کرده یعنی تعهدی دارد و آن خدمت به مردم است، روحانی بودن یعنی وصل شدن به عالم روحانی و کنده شدن از دنیا. تنها مسئولیت شغلی پدر را، اداره یکی از فعال ترین پایگاه های بسیج می داند که آن هم برای پشتیبانی از جبهه بود.

ویژگی های شخصیتی پدر :

به جاذبه و دافعه پدر اشاره می کند و می گوید روحانی ای بود که در بین مردم بسیار نفوذ داشت. او خودش را بیشتر همنشین فقرا می دانست، در عین حال با همه رابطه بسیار خوبی داشت. روی ایمان و اعتقادش محکم می ایستاد و اگر کسی را دفع می کرد فقط به خاطر این بود که می ترسید بین او و مردم فاصله بیاندازد. مثلا به او پیشنهادات شغلی متعددی از قبیل نمایندگی مجلس، مسئولیت در سپاه، ارتش و... و یا در اختیار داشتن محافظ و ماشین ضد گلوله می شد ولی هیچکدام را نمی پذیرفت. چون معتقد بود که اینها ممکن است مانع خدمت به مردم شود خدمتی که عبادت است.

صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می کردم، ناگهان چشمم به برنامه امتحانی ام افتاد که با خودکار قرمز امضا شده بود، وقتی به خواهرم نشان دادم حدس زد که شاید داداشم آن را امضا کرده باشد ولی یادم افتاد که برادرم در خانه نبود، خواب دیشب برایم تداعی شد، با تعجب ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم و تاکید کردم که به کسی نگوید

ماجرای برنامه امتحانی :

وقتی از او می خواهم ماجرای امضای پدر را برایم تعریف کند، یاد روزی می افتد که خبر شهادت پدر را برایش آوردند، اشک در چشمانش حلقه می زند و می گوید سال 62 کلاس اول راهنمایی بوده در مدرسه زنگ ورزش خواهرش را می بیند که به مدرسه آمده تا خبر مرگ پسردایی کوچکش را که زهرا او را بسیار دوست داشته بدهد اما زهرا باورش نمی شود که خواهر فقط برای این خبر آمده باشد، به اتفاق خواهر و ناظم مدرسه راهی خانه می شود، زهرا در راه دعا می کند که برای کسی اتفاقی نیفتاده باشد اما وقتی صدای آه و ناله را می شنود دیگر باورش می شود که پدر در کنارشان نیست تا برایش دیکته بگوید و با خواهر و برادر کوچکش بازی کند.

وقتی می خواهد ماجرای برنامه امتحانی اش را برایم تعریف کند تاکید می کند که جزئیاتش را هم بنویسم و ادامه می دهد :

امضای شهید پای کارنامه فرزندش

«یک هفته از شهادت پدرم گذشته بود، در زادگاه پدرم، شهر خوانسار، برای او مراسم ختم گرفته بودند. بنابراین مادر و برادرم هم در خانه نبودند و من باید به مدرسه می رفتم، وقتی وارد مدرسه شدم، دیدم که برای تجلیل از پدرم مراسم تدارک دیده اند، پس از مراسم راهی کلاس شدم، خانم ناظم از راه رسید و برنامه امتحانی ثلث دوم را به من داد، در غیاب من همه بچه ها برنامه امتحانی شان را گرفته بودند و فقط من مانده بودم، ناظم از من خواست که حتما اولیایم آن را امضا کنند و فردا ببرم، به فکر فرورفتم چه کسی آن را برایم امضا کند، نسبت به درس و مدسه ام بسیار حساس بودم و رفتن پدر و نبود مادر در خانه مرا حساس تر کرده بود. وقتی به خانه رسیدم چیزی خوردم و خوابم برد، در خواب پدر را دیدم که از بیرون آمده و مثل همیشه با ما بازی می کرد و ما هم از سر و کولش بالا می رفتیم. پرسیدم آقاجون ناهار خوردید، گفت: نه نخوردم، به آشپزخانه رفتم تا برای پدرغذا بیاورم، پدر گفت: زهرا برنامه ات را بیاور امضا کنم. گفتم آقاجون کدام برنامه؟ گفت: همان برنامه ای که امروز در مدرسه دادند. رفتم و برنامه امتحانی ام را آوردم اما هرچه دنبال خودکار آبی گشتم پیدا نشد، می دانستم که پدر هیچگاه با خودکار قرمز امضا نمی کند، بالاخره خودکار آبی ام را پیدا کردم و به پدر دادم و رفتم آشپزخانه. اما وقتی برگشتم پدرم را ندیدم، نگران به سمت حیاط دویدم دیدم باغچه را بیل می زند، آخر دم عید بود و بایستی باغچه صفایی پیدا می کرد، پدر هم که عاشق گل و گیاه بود.برگشتم تا غذا را به حیاط بیاورم ولی پدر را ندیدم این بار هراسان و گریان به دنبال او دویدم اما دیگر پیدایش نکردم ناگهان از خواب پریدم اما وقتی خاله برایم آب آورد دوباره آرام گرفتم و خوابیدم.

صبح شد، موقع رفتن به مدرسه با عجله وسایلم را آماده می کردم، ناگهان چشمم به برنامه امتحانی ام افتاد که با خودکار قرمز امضا شده بود، وقتی به خواهرم نشان دادم حدس زد که شاید داداشم آن را امضا کرده باشد ولی یادم افتاد که برادرم در خانه نبود، خواب دیشب برایم تداعی شد، با تعجب ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم و تاکید کردم که به کسی نگوید. پدر در قسمت ملاحظات برنامه نوشته بود: «اینجانب رضایت دارم، سید مجتبی صالحی» و امضاء کرده بود.

در مدرسه ماجرا را برای دوستم تعریف کردم، دوستم هم به من اطمینان داد که واقعیت دارد. او ماجرا را برای خانم ناظم تعریف کرد و گفت: که این اتفاق برای شهید صالحی افتاده، یعنی اسمی از من و پدر من به میان نیامد.

مادر، شهید را به حضرت زهرا(س) قسم می دهد که با برخورد مردم که دم در می آیند و از امضای نامه می پرسند چه بکند؟ شهید می گوید: «سادات (اسم همسر شهید) تو هم شک داری؟» با گریه می گوید نه، او ادامه می دهد: «اگر کسی شک دارد بگو تا روز قیامت در آن باقی بماند تا همه حقایق آشکار شود

نگاه اطرافیان به این قضیه :

زهرا می گوید: این خواست خدا بوده که در آن سن همه چیز در ذهنمان ثبت شود تا بتوانیم به خوبی به نسل های بعد انتقال دهیم، در مدرسه همه به راحتی این موضوع را می پذیرند، همان موقع برنامه را به آیت الله خزعلی می دهند تا برای تعیین صحت و سقم آن پیش علمای دیگر ببرد.

آیت الله خزعلی از خانواده شهید صالحی می خواهد تا پیش کسی موضوع را مطرح نکنند علمای آن زمان صحت ماجرا را تایید می کنند و برنامه به رویت حضرت امام(ره) نیز می رسد. اداره آگاهی تهران نیز پس از بررسی اعلام می کند امضا مربوط به خود شهید مجتبی صالحی است اما جوهر خودکاری که امضا را زده شبیه هیچ خودکار یا خودنویسی نمی باشد.ولی خانم صالحی معتقد است که خصلت مردمی بودن پدر، این موضوع را خیلی سریع بین مردم پخش کرد و امروز مردم با رفتن به موزه شهدا و دیدن آن نامه، شهید را می شناسند و به یکدیگر معرفی می کنند.

وی شرایط آن روز جامعه را برای پذیرش این موضوع بسیار مهم می داند چرا که ایثار و شهادت و ساده زیستی روح جامعه را متعالی کرده بود، او معتقد است که دید واقعی در جامعه حاصل شده بود.

در آن موقع علما می خواهند که شهید صالحی از آینده جنگ و مملکت بگوید، پدر به خواب مادرم می آید و می گوید: «ما می دانیم ولی اجازه نداریم.» مادر، شهید را به حضرت زهرا(س) قسم می دهد که با برخورد مردم که دم در می آیند و از امضای نامه می پرسند چه بکند؟ شهید می گوید: «سادات (اسم همسر شهید) تو هم شک داری؟» با گریه می گوید نه، او ادامه می دهد: «اگر کسی شک دارد بگو تا روز قیامت در آن باقی بماند تا همه حقایق آشکار شود.»

خانم صالحی می گوید: «در زندگی خودم نیز تا دو سال این ماجرا را در بین فرزندانم مطرح نمی کردم، جسته گریخته از دیگران می شنیدند چون فکر می کردم باید فرزندانم آمادگی روحی و ذهنی را برای پذیرش این واقعیت بزرگ، واقعیتی که جلوه مادی نداشت، پیدا کنند».

امضای شهید پای کارنامه فرزندش

پیام امضا :

وقتی نظرش را درباره پیام این نامه می پرسم با کمی تأمل می گوید: «به قول امام(ره) جنگ برای ما نعمت های فراوانی داشت، در کنار همه عواقب آن. شهید چمران، مطهری، صالحی و... با خدا معامله کردند، وقتی دیدند کسی مثل امام(ره) در دنیای دین ستیز امروز برای احیای اسلام به پا می خیزد، با تمام شجاعت و با کمترین امکانات فریاد وا اسلام سر می دهد، عده ای پروانه وار گردش جمع می آیند تا یاری اش کنند و در راستای هدف والایشان از همه چیزشان می گذرند، خداوند به شهدا در آن دنیا وعده های بسیاری داده مثل همنشینی با اولیا، ارتزاق نزد خود و... اما در این دنیا هم یک چشمه از آن وعده ها را گشوده است آن هم به این شکل، خداوند مزد خلوص هر کسی را به شکلی می دهد، مزد خلوص شهید صالحی را هم اینگونه داده است، این یعنی حضور شهدا در بین ما، اما این شکل ارتباط جلوه جدیدی بود از ارتباط شهید با خانواده اش، جلوه جدید نه تکامل، چون شهدا به تکامل واقعی رسیده اند

.خانم صالحی حضور پدرش را در همه مراحل زندگی اش احساس کرده، از تولد و نامگذاری اولین فرزندش که پدر به خواب دیگران می آید و نام نوه کوچکش را مجتبی می گذارد و عصر همان روز وقتی همسرش به خانه بازمی گردد شناسنامه فرزندش را به اسم مجتبی گرفته چون نوزاد بیمار بوده و پدر نذر کرده بود . در این میان مادر نیز اسم دیگری انتخاب کرده بود. او می گوید: پدر هنوز هم به خواب بسیاری می آید، مثل مادری که می گفته وقتی شهید صالحی را به خواب می بیند، چشم پسرش شفا می یابد و پزشکان از تخلیه کردن چشم او منصرف می شوند و...

حرف آخر...

وقتی از خانم صالحی می پرسم حرف آخرش را هم بگوید، به چشمانم خیره می شود و می گوید: «دلم می خواهد چیزی را بگویم که تا به حال نگفته ام؛ احساس می کنم پدرم آسمانی ترین پدر روی زمین است، اینکه پس از عروجش دوباره برمی گردد و دنیایمان را جور دیگر لمس می کند، حرف دیگری است و اینکه من در این بین واسطه قرار گرفته ام بار مسئولیتم را سنگین تر احساس می کنم و مسیر سختی را پیش روی خود می بینم.»

شهید حجت الاسلام سید مجتبی صالحی خوانساری در سال 1323 متولد و در تاریخ 29/11/1362 به دست عوامل ضد انقلاب در جوانرود کردستان به شهادت رسید و در گلزار شهدای قم، در قطعه‌ی چهارم ردیف 5 به خاک سپرده شد.

فرآوری: رها آرامی

بخش فرهنگ پایداری تبیان



 
چلغوز فحش نیست، میوه است
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤  

چلغوز میوه کاج مانندی است که طعم آن مثل مغز بادام و پسته است و سرشار از مواد پروتئینی می باشد،و طبع آن گرم است.
 
بارها از دوستان و اطرافیان این کلمه رو شنیده بودم و با خودم می گفتم خوب یعنی چی چلغـــوز؟!!!عجب کلمه مبهمیه ؟!!!
تا این که تصمیم گرفتم رازشو برای خودم روشن کنم که در آخر معلوم شد که بابا اونقدر ها هم چلغوز بودن بد نیست! 


 

چلغوز، میوه مغزدار سرشار از پروتئین، چربی و اسید آمینه است.
چلغوز میوه کاج مانندی است که طعم آن مثل مغز بادام و پسته است و سرشار از مواد پروتئینی می باشد و
طبع آن گرم است.
از چلغوز در کشورهای مختلف در غذاهای متنوع استفاده می کنند.
خصوصیات این میوه:
۱ – از اشتها جلوگیری می کند. این میوه منبع خوب چربی اشباع نشده به نام اسید پینولنیک (Pino lenic acid) است.
۲ – این میوه سرشار از فیبر، ویتامین k ،E و نیاسین است. از لحاظ ماده معدنی منبع عالی منگنز و پتاسیم است که در حفظ سلامت قلب و تعادل فشار خون ضروری است.
۳ – چلغوز سرشار از تک چربی اشباع نشده است که در روغن زیتون موجود است. این نوع چربی نه تنها کلسترول خون را کاهش می دهد، بلکه سرخرگ ها را از آسیب حفظ و سرانجام از حمله قلبی جلوگیری می کند.
۴ – چلغوز دارای میزان بالای آنتی اکسیدان است که سلول های بدن را از آسیب های رادیکال های آزاد محافظت می کند.
 
چلغوز معمولا” در کنار آجیل ها دیده میشود وبر خلاف اسمش میوه نسبتا” گرانیست



 
دقــت کـــردیــن؟؟؟
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤  

دقــت کـــردیــن لذتی که تو سواری بر خر شیطون هست تو سواری لامبورگینی نیست؟؟؟
 
دقت کردین بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان
 
دقت کردین به این شعر "میازار موری که دانه کش است"؟؟!! این شعر نشون میده که ما ایرانی ها از قدیم یه جورایی کرم داشتیم...
 
 
 
دقــــــــــــــــت کردین:
یک سری از کارهای اداری هست که هیچ وقت لازم نیست خود آدم انجامشان بدهد. اطرافیان زحمت اش را می کشند. یکی از آن کارها گرفتن شناسنامه آدم است، دیگری هم باطل
کردن اش
 
دقت کردین در روز کلی سرب توی هوای تهرانو داریم استنشاق میکنیم بعد میکن سوسیس کالباس نخوریم سرطان میگیریم
 
دقت کردین با کار خوابیدن آدمم کار دارن؟؟!! قبل 12 بخوابیم میگن مرغی؟ بعد از 12 بخوابیم میگن جغدی؟ راس 12 بخوابیم میگن بمیر بابا با این سر وقت خوابیدنت..............
چه غلطی کنیم بالاخره؟!!!!!
 
 
تـــا حـــالا دقــــت کـــردیــــن !؟
شـــانـــــس یــــه بـــار در خــونــه آدمـــو میــــزنـــه ,
بَـــدشــــانـــســـی دســـتـــش رو از روی زنـــگـــــــ بـــر نـــمیـــداره ,
بـــدبــَـخـــتـــی هَـــم کـــه کـــلاً کـــلیــد داره . . . . . .
د قت کردبن
در کشور من
مردم با نفرت بیشترى به بوسیدن دو عاشق نگاه مى کنند تا صحنه ى اعدام!
زیستن این مردمان خطرناک است...
 
دقت کردین تو فیلمای خارجی پلیس شش تیغ کرده و مرتبه و کلت دستشه و مجرم ریشو نامرتبه و کلاشینکف دستشه اما تو فیلمای ایرانی این موضوع کاملا برعکسه ...
 
دقت کردین وقتی دعواتون با یکی تمام شد تازه جواب های خوب به ذهنتون میرسه
 
دقت کردین هر معلمی که میومد میگفت شما بدترین کلاسی بودین که تاحالا داشتم؟
 
تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!
 
دقت کردین بزرگترین دروغ پشت تلفن چیه .......سلام رسوندن بچه ها.....
دقت کردین یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه کـه بخوای برای یکی دیگه توضیح بدی دقیقاً چــه مــــــــرگـته؟؟!!
دقت کردین همیشه خنده دار ترین موضوعات زمانی به مغزت میرسه که وسط مراسم ختم هستی؟
 
دقت کردین الان تو تهران بایه نفس عمیق میتونید کل جدول مندلیف رو بکشید تو حلقتون:دی
دقت کردین هر وقت کم میارین یه جا دیگه رو نگا میکنین؟؟
دقت کردین ....
 
هیچ شامپویی مثل مایع ظرف شویی های تو اسختر با موهای آدم سازگاری نداره ؟!!!
 
 
تا حالا دقت کردین هیچ کدوم از لباسای اخوندا دکمه نداره...!
 
تا حالا دقت کردین وقتى سر سفره نشستى به یارو میگى نمک بده اول واسه خودش میریزه بعد میده به تو..!!!
 
دقت کردین؟ وقتی موبایلت زنگ میخوره همه گوشاشون تیز تیز میشه ; وقتی تلفن خونه زنگ بخوره همه خودشونو میزنن به کر بودن.
 
 
 
دقت کردین نشده یه بار این جعبه ی دستمال کاغذی رو باز کنیم،بَرگِ اوَلِش درست مثل بچه آدم بیاد بیرون؟!
 
دقت کردین
فقط یک اصفهانی میتواند یک جمله با 20 فعل بسازد:
داشتم می رفتم برم دیدم گرفت نشست گفتم بذار بپرسم بیبینم میاد نیمیاد دیدم میگد نیمیخوام بیام بذار برم بیگیرم بخوابم
دقت کردین میشینی مثل اسب درس میخونی هیچ چی یادت نمیمونه اما تا یه چیزی رو تو برگه ی تقلبت مینویسی همش مو به مو یادت می مونه؟
 
دقت کردین هر موقع جوراب پاتونه دمپایی توالت خیسه؟؟
 
دقت کردین تا مترو می ایسته همه عین .... میدون به سمت پله ها بعد که میرسن بالا قدم میزنن!
 
دقت کردین هیچ لذتی مثل این نیست دو روز پیش تخمه خورده باشی امروز یکیشو رو فرش پیدا کنی
 
دقت کردی اگه یه اقا بره حمام زنانه زنها انو می کشن ،ولی اگه یه زن بره حموم مردونه ،
مردها همدیگرو می کشن
دقت کردین: جعبه پیتزا مربعی شکله ولی توش دایره ست، ما هم مثلثی میخوریمش؟!!!!
 
 
دقت کردین: وقتی حوصله ات سر میره اولین جایی که میری سر یخچاله!!!!!!؟؟؟
 
دقت کردین
وقتی یکی بهت آدامس تعارف میکنه همیشه منظورش
این نیست که دوستت داره ، در حقیقت دهنت بوی
گربه مرده میده میخواد خودشو راحت کنه !
 
دقت کردین تو سریال های ایرانی هیچوقت خانوم ها نه دستشویی می رن نه حموم...!
 
 
دقت کردین استرسی و رقابتی که واسه انتخاب واحد هست...واسه خود قبولی تو دانشگاه نیست!
 



 
← صفحه بعد